تبلیغات 

وارد غسالخانه که میشوی بوی سدر و کافور گیجت می کند. بو که بپیچد توی مغزت فکر میکنی به 16 نفری که امروز غسل شدند. 5 زن و 11 مرد...
قصه جالب یک دایره ازیکی از دوستانم ( FarsKids )برایم ایمیل شده
برای مطالعه شما در سایت(www.ghasr1.ir )قرار میدهیم
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
داستان مترسک !!!!

نام کتاب : کیم و گنج گمشده
نویسنده : ینس ک. هولم
مترجم : قاسم کیانی
زبان کتاب : فارسی
تعداد صفحه : 62
قالب کتاب : PDF
حجم فایل : 411 Kb
توضیحات : این داستان جذاب به قلم ینس ک. هولم نوشته شده و توسط آقای قاسم کیانی در سال 83 ترجمه شده است. در پاراگراف زیر بخشی از این داستان آورده شده ...
" در حالی كه فانوس به دست داشتم، قبل از دیگران به راه افتادم. راه خیلی باریك بود طوری كه مجبور بودیم در یك ستون راه برویم. اریك پشت سر من بود. كاتیا و اسپكس هم بعد از او میآمدند. اندكی بعد به فكر افتادم كه در روشنایی روز هم میتوانستیم گنج را بیرون بیاوریم. در آن صورت، كار خیلی آسانتر میشد. ولی به خاطر نمیآوردم در جایی خوانده باشم كسی چنین كاری را در روشنایی روز انجام داده.......لطفا ادامه مطلب را کلیک کنید

![]() |
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .
بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.
ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .
بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .
تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .
انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
ادامه مطلب کلیک کنید